تبليغاتX
انسانم آرزوست

انسانم آرزوست

  مهم ترین دلیل لا اقل برای نگارنده،التزام به ولایت فقیه و انقلابی بودن مواضع افراد اصلی و مشهور این گروه است.امثال آقای روح الله حسینیان و رسایی و حجه الاسلام آقاتهرانی در مورد انقلابی بودن ـ که مهمترین ویژگی اش طی دو سه سال اخیر موضع گیری در برابر فتنه بوده ـ امتحان خود را به خوبی پس داده اند.

  در حال حاضر مسائل مهمی که در کشور وجود دارد در سایه ی راهکارهای انقلابی قابل حل هستند مسئله ای مانند تسریع در برخورد با مفاسد اقتصادی که با انتخاب نمایندگاه مجلس انقلابی نیل به ان تسهیل و تسریع می شود.

  از سوی دیگر باید به انتخابات ریاست جمهوری در یکی دو سال آینده نیز توجه نمود.رای اعتماد به کابینه ی رییس جمهور به عهده ی نمایندگان مجلس است و در انتخابات آینده به فرض اگر منتخب مردم از هر گروهی باشد(چه اصلاح طلب که احتمال آن خیلی کم است و چه اصولگرا از هر نوع آن:انقلابی و غیر انقلابی)وجود یک مجلس انقلابی با رویکرد یک گروه مانند جبهه ی پایداری قطعا به نفع اسلام و انقلاب است.در صورت تلازم یک دولت انقلابی با یک مجلس انقلابی که نور علی نور می شود و در صورت ملازمه ی یک مجلس انقلابی با یک دولت تنبل و عافیت طلب و غیر انقلابی،دولت تعدیل می شود. 

  مردمی بودن و دغدغه ی خدمت به مردم نیز یکی از ویزگیهای اصلی این گروه است: اقدامات و پشتیبانیهای افراد شاخص این گروه مانند رسایی و حسینیان در مجلس از مطالبات مردمی و دانشجویی مانند مسئله ی دانشگاه ازاد و حقوق مادام العمر نمایندگان به خوبی نشان دهنده ی ماهیت خالصاً مردمی آنان است.

  شکستن حلقه ی بسته ی فرصت احراز مقامات سیاسی نیز یکی از ویژگیهای مثبت این گروه می تواند تلقی شود،در لیست جبهه ی پایداری تعداد نه چندان کمی افراد با صلاحیت ولی ناشناخته وجود دارند.افرادی مانند خانم نامجو و حسین استاد آقا و تعدادی دیگر مثال خوبی هستند.

  در آخر باید سخن حجه الاسلام پناهیان را بگویم که(نقل به مضمون)توجیهی هم وجود ندارد که به غیر انقلابی ها رای بدهیم...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/12/08ساعت 11:3  توسط فاطمه عطاریانی  | 

 این مطلب برای درج در ویژه نامه ی ذانشجویی حیات خلوت(دانشکده ادبیات) نگاشته شده است:

 پرداختن به موضوعی مانند ارتباط محرم و دفاع مقدس چیزی اغلب سهل ، ولی گاهی ممتنع است . سهل است چون نسبت آن دو با هم به اندازه طلوع خورشید بدیهی است و ممتنع است چون نمیتوان گاهی بعضی احساسات را بر کاغذ ریخت یا به هوا و فضا تحویل داد .

محرم ماه پیروزی خون بر شمشیر، عقیده بر زور و تزویر و عشق بر هوای نفس است . قلب تپنده محرم عاشواست و حوادث بعد از این نبا عظیم همه شریان هایی هستند که مفهوم توحید و خداپرستی ، عشق و ایثار و آمیزش حماسه و عرفان را به کل تاریخ می رساند . در حقیقت عاشورا نخ و رابط سلسله حوادث تسبیح وار توحید است و به این حوادث معنا و مفهوم می دهد . تمام وقایعی که حتی رشحه ای از توحید در آنهاست از قلب محرم یعنی عاشورا سرچشمه میگیرد : قیام های شیعی برای خونخواهی حسین و ... رعشه هایی هستند که عاشورا بر اندام خواب تاریخ ظلم و ستم انداخته است .

دفاع مقدس که ریشه در خشم تاریخ عصیان و طغیان علیه یک حکومت الهی شیعی دارد ، یکی از پس لرزه های بزرگ و شدید عاشورا بعد از انقلاب اسلامی است .

انقلاب اسلامی ایران خود یکی از قیام هایی است که از دل عاشورا و درامتداد تاریخ سرخ تشیع به منصه ظهور رسیده است و دفاع مقدس از این انقلاب ، فرازی دلیرانه است که با خون تک تک شهیدان نگاشته شده است .

در عاشورا و در حلقه یاران خورشید ، هرکس بنابروسع خویش به بلا ، بلی گفت . از علی اصغر شش ماهه و رقیه سه ساله و قاسم سیزده ساله تا حر و حبیب ابن مظاهر این پیر عرصه عشق بازی که گیسوان سفید خود را برای قربانی شدن سیاه می کند ، در آنها یافت می شود . در این حلقه همه نوع روابط انسانی وجود دارد : پدر و دختر ، مادر و پسر ، زن و شوهر جوان و مسن ، خواهر و برادر ، برادر ها ، پسرعمو ها و غیره و می توان می گفت یک تاریخ است ؛ ماکت کوچکی از رابطه ها و علایق و ... که همگی رو به سوی غایت خلقت دارند . خواهر عاشق برادر است و برادر مراد برادر کوچکتر ، اما همگی در یک چیز اتفاق نظر و عمل دارند : الذین آمنوا اشد حبالله . و همه در این کاروانی که به وسعت تاریخ راه می پیمود در جواب خداوند وقتی فرمود : الست بربکم ؟ برسبیل بلا و بلی پاسخ دادند و در همین دنیا از رحیق مختوم ولایت نوشیدند اگرچه به قیمت سوختن هستی شان تمام شد .

همه آنها کسانی بودند که نه در تاریخ پیشینیان و نه در تاریخ آینده کسی به مقام آنها در بندگی خدا و عشق بازی با او نرسیده است ، آنها شیرمردانی هستند که عشق آنقدر چشمان آنها را پر کرده است که جز آن چیزی را ادراک نمی کنند و با هرزخمی که به بدنشان می خورد وصل را می نوشند .

همه اینها برای یک کلمه است که دنیا برای آن خلق شده است : حب و اطاعت خدا که در پذیرش ولایت الهی خلاصه می شود .

دفاع مقدس هشت ساله ، دومین حادثه است که بعد از حکومت و حکومت خواهی امامان معصوم دارای چنین مولفه هایی است : پذیرش ولایت الهی به علاوه ایثار جهادگونه و جنگ علیه طواغیت ، مولفه اصیل و اصلی دفاع مقدس را تشکیل میدهند .

اطاعت از ولایت فقیه به عنوان یک تمرین عملی برای زیستن در کنار معصوم و اطاعت اوامر الهی که از کانال معصوم و نایب او جاری می گردد ، مهم ترین عنصر تشکیل دهنده چیزی به نام دفاع مقدس است .

روح خدا طلب حضور درجهاد می کند و جوان و پیر و مرد و زن لبیک می گویند و هریک به نوبه خود و به عمق و اندازه ظرفیت خود بلی می گویند .

حماسه حسینی نمایشگاه ایثار است . ایثار برای زنده نگه داشتن دین خدا و معیارهای الهی و رساندن بزرگ ترین مظهر هدایت خداوند به سایر انسان ها در گستره تاریخ و صدور انقلاب محمد(ص) به درون نفوس . حماسه ای که یاران خمینی آفریدند رونوشتی از حماسه حسینی بود ؛ درست مانند آنکه کودکی یک اثر هنری بزرگ را جلوی خود بگذارد و از روی آن نقاشی کند اگرچه به آن مهارت نیست اما عناصر این تقدس را در خود حمل می کند . در قدم اول لبیک گویان پرستوهای عاشق که شاید هم وزن شاهبازان طریقت عشق نباشند اما به شوق همان مقصد پرواز می کنند ، به جبهه جنگ علیه یزیدان مدرن اتوکشیده می روند و در درجه بعد همه آن چیزی که در تاریخ عشق و عشق بازی به طور دوری و تکراری اتفاق می افتد ، رخ می دهد .  باز هم زینب ها رقیه ها و بازهم مادرانی که فرزندان تازه داماد خود را هدیه می دهند و سر آن ها را می ستانند و بازهم تکرار مارایت الا جمیلا از شیر زنانی که عاشورایی زیسته اند .

اگر در عاشورا تن خورشید به زیر سم اسبان بود ، جوانانی که شاید نتوان آنها را در برابر خورشید عظیم وجود امام حسین ، حتی براده ای از خورشید نامید ، در هویزه به زیر شنی تانک های شیطان له شدند . شاید نتوان آنها را براده های خورشید هم خواند ، اما آنچه مهم است این است که یک قطره چقدر هم رنگ اقیانوس است ؟ چه میزان با اقیانوس مجانست و سنخیت دارد تا وقتی به درون آن می افتد دیگر نتوان آن را جدا کرد . در حقیقت یک قطره خالص که همجنس اقیانوس است دیگر خود اقیانوس شده و بسیاری از شهیدان دفاع مقدس اینگونه اند .

"جنگ آمده بود تا مردان مرد را بیازماید جنگ آمده بود تا از خرمشهر دروازه ای به کربلا باز شود." شهید آوینی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/11/12ساعت 9:1  توسط فاطمه عطاریانی  | 

 پاسخ خیلی ساده اما مهم است دلایل کم نیست اما یکی از دلایل مهم این است که ما آدم مولد علم انسانی نداریم!

 در دانشکده ی ما اگر کمی اصطلاحا سرچ کنید درمی یابید که آدم با سواد یعنی کسی که اطلاعات زیاد دارد و زیاد هم کتاب می خواند.

 همین اعتقاد به این اصل و تقسیم بندی عادلانه ی!!!نخبه ـ پخمه بر اساس نمراتی که دانشجویان می گیرند باعث شده تا محیطهای آکادمیک ما تبدیل به قتلگاه فطرت و خلاقیت و مولد بودن شود و آن وقت همه می نشینند با خود فکر می کنند که چگونه باید تولید علم کرد!

 وگرنه چه مرگمان می تواند باشد در حالیکه فلسفه ای غنی داریم اما علوم انسانی اسلامی نداریم!

 تولید علم باید اولین اولویت دانشگاههای ما باشد اما در حال حاضر بخشی از دانشگاهیان ما که اصلا ضرورت آن را درک نکرده اند و بخش کوچکی که ضرورت آن را درک کرده اند دور خود چرخ می خورند و نمی دانند که باید چکار کنند!!!

 بحث سر این بود که ما انسان مولد نداریم.مسئله اینست در نظام آموزش عالی کشور ما با شکلی که ارزشها درون آن توزیع و بارگذاری می شوند اساسا اصل تولید از بین می رود.

 منبع تولید علم انسانی فارغ از زمینه های فکری انسان مولد است.انسان مولد چگونه به وجود می آید؟آیا صرفا زیاد خواندن و اصطلاح وزین!!! اما تند و تیز خرخوانی چیزی است که می تواند پایه ی ایجاد انسان مولد باشد؟مسلما اینگونه نیست!

 در نظام آموزشی ما اگر کسی بخواهد نخبه باشد باید خود مولدش را عموما قربانی کند چون معیارهایی که با آن نخبگی را می سنجند فاسد و ضد تولید است یا بدتر اینکه خیلی از اوقات انسانهای خرخوان که هیچ قدرت تولید هم ندارند بر کرسی نخبگی تکیه می زنند و اینگونه دوری باطل را ادامه می دهند.

 برای مثال دانشکده ی علوم سیاسی دانشگاه تهران را می گویم.از سال چهارم مدام از شما می پرسند که قصد دارید برای ارشد چه رشته ای را انتخاب کنید و در این زمینه فشار هم وجود دارد مثلا ممکن است اگر شما ترم نه باشید و هنوز به فکر ارشد دادن نباشید بعضی ها فکر کنند که آدم بی دغدغه و پخمه ای هستید.غافل از اینکه خود انسان به نفس خودش اینجا چه ارزشی در عمل می تواند داشته باشد؟وقتی اعتباریات و عرضیات انسان انقدر رشد کرده که تبدیل به غده ای چرکین شده و اجازه نمی دهد یکی از والاترین و خدایی ترین استعدادهایش که خلاقیت و آفرینش باشد اصلا خود را نشان دهد چه برسد به اینکه رشد و پرورش بیابد!!!

 در شرایطی که ذات نفس مولد انسانی زیر خروارها اطلاعات سازمان نیافته مدفون شده ما توقع داریم که انسانهایی بیایند و مسیح وار در کالبد دانشگاهها بدمند و آن را زنده کنند.

ذات نایافته از هستی بخش                                             کی تواند که شود هستی بخش

 ما انسان مولد نداریم انوقت می خواهیم علم انسانی تولید کنیم و آن را به دیگران هم انتقال دهیم.کف دست وقتی فاقد موست نمی توان با ریش تراش به جان آن افتاد!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/09/21ساعت 15:11  توسط فاطمه عطاریانی  | 

شنیده ام حدیثی از امام زمان وجود دارد که در آن حضرت می فرمایند مادرم زهرا الگوی من است.

آنوقت ما برای زنان و مردان جامعه مان دنبال الگوهای رنگارنگ و اغلب خارج از خط هستیم!

خدا عاقبتمان را به خیر کند!

خدا به کمرمان نزند که فقط از شوهر داری حضرت گفتیم!یقینا ایشان الگوی امام زمان در شوهرداری نیستند! چرا هیچکدام از ما نمی دانیم چرا ایشان الگوی امام زمان هستند!؟؟این عدم معرفت تاریخی و ممتد ماست که قبر حضرت را مخفی نگه داشته است!

+ نوشته شده در  جمعه 1390/08/13ساعت 19:3  توسط فاطمه عطاریانی  | 

 بن مایه ی علوم انسانی تعریف انسان و در درجه ی بعد تعریف عقل است.

 این یک تجربه نیست و اصل علمی است اما آنچه که در تجربه به من ثابت شده اینست که در هر رشته از علوم انسانی که وارد بحث می شوم در نهایت می بینم که انچه علوم انسانی ما را غیر بومی کرده تعریفهای بیگانه و غیر اسلامی از انسان و عقل است.

 مثلا یک دانشجوی رشته ی تاریخ می گفت بعضی از چیزهایی که در تاریخ اسلام است به گفته ی استادش غیر عقلی است.مثلا صحبت کردن سر امام حسین(علیه السلام) روی نیزه.

 در اینجا دقیقا همین حرف مصداق خیلی بارزی پیدا می کند.

 انسان به تعریف اسلام موجودی است که حیطه ی وجودیش از فرش تا عرش گسترده شده و قدرت روحی انسان به تناسب خلیفه الله بودن بسیار زیاد است.

 در مورد انسان کامل در یکی از کتابهای علامه حسن زاده آملی خواندم که دنیا در برابر انسان کامل(امام) مانند یک گردوست که به تمام آن با یک نگاه تسلط دارد.(فکر می کنم مضمون یک حدیث بود)

و همچنین قدرت روحی انسانی که به درجه ی خلیفه اللهی می رسد آنقدر وسیع است که گویا تمام دنیا گوشه ای از وجود یا حتی جسم اوست و می تواند با اراده کردن در آن دخل و تصرف کند مثلا همانگونه که ما اراده می کنیم انگشتمان را تکان دهیم و روحمان به جسممان این دستور را می دهد روح امام هم اینگونه می تواند به کائنات دستور دهد.

 این از گوشه ی بسیار کوچکی از تعریفی که می توان از انسان ارائه داد و تازه این حرفی است از هزاران کاندر عبارت آمد.و با چنین تعاریفی از انسان دیگر عجیب نیست که از معجزه های پیغمبران بگوییم یا از حرف زدن سر امام حسین روی نیزه.

 در درجه ی بعد تعریف عقل است.عقل وجه ممیزه ی انسان و سایر موجودات خاکی است و گستردگی وجود انسان ناشی از این عنصر است.

 وقتی عقل را به فرموده ی امام صادق اینگونه تعریف کنیم:عقل آن چیزی است که به وسیله ی آن خداوند رحمان پرستیده می شود،بسیاری از مشکلات لااقل برای کسانی که دغدغه ی علوم انسانی بومی را دارند حل می شود در اصل خیلی چیزهایی که به دلایل واهی پوزیتیویستی از گردونه ی عقل و عقلگرایی خارج می شوند در اسلام عین عقل و عقلانیت و مظهر تمایز انسان با حیوان هستند مثل مسئله ی ایمان به غیب.

 خلاصه اینکه بخش عظیمی از چیزی که در دنیا به دنبالش هستیم در خانه ی خودمان هست و ما نمی بینیم فقط شاید باید کمی این گنجها را پیدا و استخراج کرد.

                                       *****************************

 یکنفر  با نام مستعار سرباز ولایت نظر گذاشته بود که بهتر بود تعریف غرب از انسان را هم می نوشتم.

 مخلص کلام اینست که نظر غربی ها در مسائل فلسفی بالاخص موضوعاتی از قبیل تعریف انسان اصلا مهم نیست و انچه باعث هژمونی فکری و علمی آنان در عرصه ی علوم انسانی شده عدم وجود یک رقیب مناسب فکری بوده که خدا را شکر با وقوع انقلاب اسلامی این معادله کمی به هم خورده است و الان هم نوبت به پیش تاختن وارثان چمران و همت و هاشمی و ... است تا این خانه ی عنکبوتی را ویران کنند.

 فقط این را انکار نمی کنم که باید تعریف غربیها را برای نقد دانست ولی با خودم گاهی فکر می کنم ما فقط با نقد کردن دور خودمان می چرخیم و الان وقت اینست که تعریف ارائه دهیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/08/03ساعت 23:29  توسط فاطمه عطاریانی  | 

 نقطه ی ثقل این نوشته،خرافات جا و بیجا مثل نشان دادن جغد،تبلیغ اسلام آمریکایی با رویکرد گزینشی به اسلام و فاکتور گرفتن اصول و تاکید بر مسائل ظاهری دین مانند نذری دادن،متولی امامزاده بودن در تعریف مذهب و مذهبی،عدم تطابق با واقعیات موجود در قشر مذهبی و ...سریال سقوط یک فرشته نیست هر چند مواردی که ذکر شد به وفور در این فیلم به اصطلاح با رویکرد مذهبی دیده می شود اما آنچه شاید خیلی مهمتر از سایر موارد ذکر شده به نظر می رسد،تغییر بعضی تعاریف می باشد.

 هر چند صدا و سیما به عنوان یک مثال می کوشد تعریف خاصی از دختر مذهبی ارائه دهد واین مسئله تقریبا به رویه ی صدا و سیما تبدیل گردیده است اما می بینیم که همین مسائل آنقدر گاها ناپخته و به دور از واقعیت دنبال می شود که گاهی تبدیل به گاف می گردد.

 سریالی مانند ستایش و تفاوت نقش اول این فیلم که ستایش باشد با دختر مذهبی دهه ی شصتی،از مثالهایی است که در همین راستا توسط مردم به عنوان مسئله ای غیر عادی تلقی می گردد.

 یکی دیگر از مثالها که هدف نوشته ی حاضر است نقش فاطمه در فیلم سقوط یک فرشته است.فاطمه دختری است که دروغ گفتن بلد نیست و سادگی و صداقتش باعث درگیری او با اطرافیانش می شود.او متولی امامزاده است و دختری است که در یک توصیف کلی می توان گفت که خیلی مذهبی است و به دین و مذهب تعریف شده توسط فیلمنامه نویس به طور کامل پای بند است.

 با همه ی این تعابیر قسمتی از این سریال که امشب پخش شد تصویری از فاطمه ارائه داد که نمی توانیم نام گاف آن بگذاریم و شاید بتوان در قالب بهتر گفت که یکی از همان جاهایی که در آن تعریف دختر مذهبی به دور از واقعیت و بر اساس سوگیری های نویسنده ارائه شد آنجا بود که فاطمه در شب به تنهایی به کافی شاپ نیما رفت تا قولنامه ی پرورش ماهی را پس بگیرد.

 صحنه ای بسیار زننده بود که به نظرم جا دارد تمام دختران مذهبی به آن اعتراض کنند به دوجهت:یکی اینکه اصل این صحنه به دور از واقعیت بود و با ایجاد این صحنه علنا نسبتی به دختران مذهبی داده شد که نادرست بود،و آن همین عمل فاطمه بود که در شب و به تنهایی در یک محیط نامناسب به دیدار یک نامحرم آن هم از نوع نیما رفته بود(حتی اگر قصد او نادرست نبود که فیلم هم می خواست همین را بگوید نفس این حرکت نادرست و به دور از واقعیت در زندگی دختران مذهبی است) و دوم رفتارها و سخنان زننده و به دور از شان نیما در این صحنه بود:آنجایی که با حالتی مست به طعنه از درآمد زیاد فاطمه گفت و جایی که تعارف کرد تا فاطمه به درون کافی شاپ برود و هم چنین رژه رفتنهای سگ نیما.

 به هر حال این اقدامات اگر بخواهیم خوش بینانه قضاوت کنیم از عدم آشنایی و قرابت فیلمسازان و فیلمنامه نویسان با سبک زندگی مذهبی سرچشمه می گیرد و یا اینکه با توجه به اقدامات ممتد و رویه گونه ی صدا و سیما،می توان رگه هایی ازتلاش نه تنها برای تحریف سبک زندگی مذهبی بلکه تغییر و تحریف تعریف آیتمهای مختلف در حوزه ی مذهب و زندگی مذهبی تلقی نمود.

  

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/05/23ساعت 0:3  توسط فاطمه عطاریانی  | 

 اگر چه نامه دادن مرا یاد نامه های یک بنده خدایی از جنبش سبز می اندازد و از این جهت خودم هم خیلی از اینگونه نامه دادن خوشم نمی آید اما نمی دانم چرا این چند وقت قرچ و قروچ های روحم به شکل نامه در می آید و من هم ناگزیر می شوم آن را اینجا بگذارم و وقت دیگران را تلف کنم!

                                                  ******

 سلام مادر

 چقدر دوست دارم به دل تو بازگردم!

 در این سالهای عمرم آنقدر لبخند کریه ستم و ریا من را ترساند که از هر چه زندگیست سیر شدم!

 انگار در این دنیا قلبها به هم ربطی ندارند در صورتی که عارفان می گویند همه ی روحها نفخه ی الهی اند و شاعر میگفت بنی آدم اعضای یکدیگرند!

 و همانطور که قلبها به هم راه ندارد عوضش شکم ها به هم ربط دارند: یک کانال از ایالات متحده ی آمریکا به آفریقا وصل است و غذا ها و کالریهایی که رزق و روزی بیچارگان  و گرسنگان آفریقایی است به شکم اهالی دیار ایالات متحده می ریزد،از بس این غذا ها زیاد است که آنها آن را تنقیه می کنند و به دریاها می ریزند!

 دلم لک زده برای اینکه سرم را به روی سینه ی سرد تو بگذارم و تمام خستگی هایم را از گوشه ی چشمانم به دل تو روانه کنم.

 و تو صدای غرش التهاب دردناک روح عصیانگرم را بشنوی و برای رفع آن فکری بکنی.

 دوست دارم مرا در اغوش سردت بگیری و قلبم را که لحظه ای آرامش نداشت به تو پس دهم تا برای همیشه از دستش راحت شوم و آنقدر مرا اذیت نکند.

 و مغزم را که نماد جسمانی عقلم است!آن را به تو دهم تا دیگر فکر نکنم و ناراحت نشوم و تا ابد آرام و راحت باشم.تمام دو دوتا چهار تا کردنها را از من بگیری و بگذاری لحظه ای به دور از گره هایی که روح و جسمم را به هم پیوند می دهد خودم را ببینم.

 نمی دانم وقتی در دلت بودم چقدر برای به وجود آمدن بی تابی کردم که تو از خود بیرونم کردی.

 نمی دانم که چقدر غر زدم و شکایت کردم و بالا و پایین پریدم که تو بی تاب به دنیا آوردنم شدی ولی می دانم کسی که من و تو را برای وجود من بی تاب کرد کار درستی کرد!همان که در من دمید و مرا رشد داد و تا الان هم درست نفهمیدم که برای چه اینکار را کرد؟

 قلبم آنقدر درد گرفته که انگار فقط باید کوههای خاک روی بدنم را بگیرند تا او این دردها را فراموش کند!

 سالها روی پشت تو قدم زدن را یاد گرفتم حالا آرزو دارم دوباره به دل تو بازگردم تا آرام شوم!

 تو جسم مرا به دنیا آوردی ولی من برای تو نیستم، من برای آسمانم، اما برای اینکه به جای اصلی بازگردم لاجرم باید جسمم را با همه ی خستگی هایش به تو بسپارم تا بتوانم اوج بگیرم!

 خانه ی ابدی من دل توست!

 مادر می شود دوباره به دل تو بازگردم؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/05/15ساعت 23:38  توسط فاطمه عطاریانی  | 

 نمی دانم چرا وقتی می خواهند خدا را به ما بشناسانند از جایی بیرون از خودمان صحبت می کنند؟چرا بیشترین نماد قدرت خدا را طبیعت می گیرند و چرا برای ما از آفرینش درخت و کوه جنگل می گویند؟چرا می گویند آفرینش کتابی است که آیه های آن ایستاده اند؟

 چرا وقتی می خواهند بگویند خدا زیباست و زیبایی را دوست دارد آن را روی بعضی وسایل آرایشی می زنند؟

 چرا زیبایی خدا را می خواهند در صورت زیبایی که برای بندگان آفریده و زیبایی های طبیعی خلاصه کنند؟

 چرا فقط انعکاس قدرت خدا در رودخانه و جسم انسان و ....را نشانمان می دهند؟

 به نظرم ابتدایی ترین شکلی که می توان خدا را شناساند اینست که او را با این نشانه ها بشناسانیم و حتی در مراتبی علم اینگونه به خدا داشتن خود حجاب شناخت خداست.

 چرا هیچکس نمی گوید که بزرگترین نشانه ی خدا عشق است؟

 چرا هیچ کس قلب را بررسی نمی کند،موجودی که خدا برای افرینش آن به خود تبریک گفت!

 عشق زیباترین چیز دنیاست

 خدا قدرت خود را برای افرینش چیزی به کار برد که بتواند عشق را درک کند و هیچکس این را به ما نمی گوید یا لااقل انقدر صریح نمی گوید!

 حکایت آفرینش حکایت قلبهایی است که در برابر عشق سر فرود آورده اند و در این درگاه آیه ها نایستاده اند که به سجده افتاده اند!

 با چه منطقی میتوان پذیرفت عشق آفتاب به ذره را،جز اینکه بپذیریم ذره ای از عشق هم آفتاب را از خود بی خود می کند!

 خدایا! همه ی علم و عقل ما را بگیر و به جای آن به ما عشق عطا کن!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/05/10ساعت 17:4  توسط فاطمه عطاریانی  | 

در حال وبگردی بودم که چشمم به یکی از لینکهای یک وبلاگ ارزشی افتاد و دلم را برد!!!!!!!!!

رد پای لیلی......

زیرش نوشته بود آسمان شلمچه

دلم رفت به شلمچه ای که هیچ گاه در آن پا نگذاشته ام و غروب کربلا که ای کاش آن را هیچ گاه نمی دیدم

یاد رد پای لیلی افتادم و آه مجنون که بوی لیلا را می دهد!

وقتی از دندانپزشکی بیرون می آیم دهان خودم را مزه مزه می کنم و بو می کشم، بو و مزه ی آشنای خون را می دهد، بویی که بچه ی شیعه(جسارت نباشد،بهتر است بگوییم محب ائمه) از کودکی با آن آشنا می شود و من این بو و مزه را دوست دارم!

به یاد مسلم بن عقیل می افتم وقتی از نامردی کوفیان زخمی شد و اسیر گردید،برای او آب آوردند ظرف آب را به نزدیک دهان برد،ضربت شمشیری که بر لب بالای او خورده بود خونریزی کرد و به درون آب ریخت و آن را نجس کرد

مسلم هم مانند مولایش تشنه از دنیا رفت تا سیراب گردد در جای دیگر

یاد گل های سرخی افتادم که در مراسم شهید غلام کبیری بین مهمانان پخش می کردند تا برای شهید قرآن بخوانند یکی از گلها با گونه روی زمین افتاده بود و نزدیک بود از این فاجعه همانجا گریه ام بگیرد!و در حسینیه ی دلم شوری برپا شده بود به خاطر این صحنه،از زیبایی گل سرخ که بگذریم این صحنه من را به یاد فرازی از زیارت ناحیه ی مقدسه انداخته بود:السلام علی الخد التریب سلام بر گونه های خاک الود!

این رد پای لیلی خیلی کار دست انسانها داده است بارها شده به خیال اینکه یک ردپا ردپای لیلی ما باشد به دنبال آن راه افتاده ایم و در همین حین به طرز فجیعی با مخ به زمین خورده ایم!که اگر خدا نبود و مراقبتش از این بندگان ظلوم جهول،معلوم نبود که چه بلایی بر سرمان آمده بود!

اتفاق افتاده که هر گردی را گردو ببینینم و هر انسان ریش داری را پدر بزرگوارمان و بعد هم بفهمیم که میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا اسمان هفتم است!

اما اگر رد پای لیلی را درست پیدا کنیم و ان را پیش بگیریم دیگر نه تنها آهمان بوی لیلا را می دهد که خودمان هم کم کم همان لیلایی می شویم که آن را می خواستیم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/05/02ساعت 16:14  توسط فاطمه عطاریانی  | 

در روزگاری که مرد بودن به فریاد کشیدن و زور گفتن است و حیله گری زرنگی است...

در روزگاری که زیبایی گل سرخ برای ویترین فروش است...

در روزگاری که قلب شکسته را به اندک بهایی هم نمی خرند...

در روزگاری که چشمها نظاره گر اشک مظلومان هستند اما هیچ دستی برای ستردن اشکها حرکت نمی کند...

در روزگاری که درد مهمان همیشگی دلهاست...

در روزگاری که بی ریا بودن بلاهت دانسته می شود...

در روزگاری که که شاهرگ حیات انسانها بدون عشق به خدا می تپد...

و خلاصه در روزگاری که تو اسیر پنجه ی گناهان آن هستی...

دلم فقط تو را می خواهد...

یا صاحب الزمان ادرکنی...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/04/27ساعت 23:7  توسط فاطمه عطاریانی  |